...روز اول خیلی اتفاقی دیدمت...
میــ نشینم بر پهنای آسمان ِ شب ! بیــ هیچ دلهُره ای ___ چشمک میــ زنم ___ بر تمام ِ بَختــ های بیــ ستاره !! پیش بینی فرداهایی که میــ آیند، مثل دیروزها .. _ مشابه هم _ و دیروز میــ شوند !! احساس میــ کنم برای شوکه شدن ___ پیر شده ام ___ تا نهایت ِ آسمان،.. آنــ جا که ابرها خانه کرده اند؛ بارانی میــ شوم؛ باران میــ شوم؛ یا باز میــ گردم به خاک یا پَر میــ کشم به اوج ! تمام ِ خواسته ی من، از تو بود؛ آگاه نــ بودم از این راز با همین یک ___ آرزو ___ در تنهایی خواهم پژمُرد؛ در تنهایی خواهم گریست؛ و حسرت به دل ___ خواهم مُرد ___ ! از لابــ ِ لای دستــ هام؛ جوانه میــ زند، .. ___ اشک ___ از عمیقــ ترین ریشه های چشمــ هام !! یادت هست ؟! گفتم [بیاااااااااااااااا...] تو لحظه ای سکوت کردی ___من دلم شکست ___ صادقانه گفتم.. [همیشه ناز ِ تو را خریدارم؛.. به بهای زندگی! ] اینکــ .. ___ افسوس!! ___ آنــ قدر دیر که بهار به پایان رسیده ___ چونان که شوق ِ زندگی ___ در من برای بودنــ َم دلــ تنگ میــ شوی !! برای نوشته های وبلاگم می خواهی دست به خودکشی بزنی اما میــ دانی ؟ این دل ِ تنگ ِ تو ___ جا ___ کم دارد !!.. برای این کهکشان ِ احساس ِ من در آنــ سوی هیاهوی جمع بُغضـــ َ م را بلعیدم؛ آسمان دلــ َ ش شکست، غصه ام را طاقت نیاورد ُ ساعتی گریست؛ .. باز هم مرام تو ___ آسمان ___ میــ دانم، .. برای کودکانه ترین خلق ُ خویـــ هام؛ برای بیــ پروا از ارتفاعی پریدن؛ ناگهان از خوشحالی جیغ کشیدن؛ بیــ دغدغه با صدای بلند خندیدن؛گریستن آره .. دلــ َم تنگه !! برای لحظه هایی که هرگز فکر نمیــ کردم ___ باز نخواهند گشت ! ___ سالــ هاست قدمـــ های من آموخته اند نام اشک را بر سُفالــ های پیاده رو حک کنند ! از واژه، .. از هرچه باید گفت ! شاید قلم ِ احساســ َم به انتها رسیده است ؟!! کنار ِ همین پنجره ای که رو به چشمــ های تو باز میــ شود؛ ___ در خیال ___ مهم اینــ َست که هستی در قلبــ َم ___ حی ُ حاضر ___ مهم اینــ َست که نیستی در هیچ زمان ُ مکانی .. ___ با من ـــــــ یاد هندوستان ِ چشمانــ َت را میــ کند؛ .. گاه به گاه .. ! دل ِ بیچاره نمی فهمد، هندوستان توهُمیــ ست به نام ___ سراب ___؛ درس مُبهمی که قبلــ ترها در کتابــ های علوم تعلیم میــ دادند، تا اینــ روزها درگیر آن نــ باشیم!! هدیه ی هر روز آیینه است، ___ به من ___ همان لُــطفی که تو دریغ میــ کنی از من ___ هر روز ___ ! تنها که میــ شوی همچو پیچکــی __ ناچار __ بــ پیچی دور تا دور ِ احساس ِ ساقه ای دیگر؛ اما کاش یاد ِ مان باشد .. ___ اصلاً بعید نیــ ست ___ هر ساقه ای، پیچک باشد؛ و هر پیچکی، دور تا دور ِ پیچکی دیگر !! -«()»- متن ِ بالا ، با توجه به مطلب ِ زیر به ذهنــ َم خطور کرد؛ .. کلمه [عشق] در اصل از ماده [عشقه] است؛ و [عشقه] نام گیاهیــ ست که در فارسی به آن [پیچک] میگویند، که به هر چیز برسد دور آن میپیچد. مثلاً وقتی به یک گیاه ِ دیگر میــ رسد، دور آن چنان میــ پیچد که تقریباً آنــ را محدود ُ محصور میــ کند و در اختیار خویش قرار میــ دهد. اثرش اینــ َست که بر خلاف محبت عادی، انسان را از حال ِ عادی خارج میــ کند؛ .. خواب و خوراک را از او میــ گیرد؛ توجه را مُنحصر به همان معشوق میــ کند؛ یعنی یک نوع توحد و تأحد و یگانگی در او به وجود میــ آورد؛ .. یعنی او را از همه چیز میــ بُرد و تنها به یک چیز متوجه میکند؛ طوریــ که همه چیزش او میــ شود و یک چنین محبت ِ شدیدی فقط مخصوص ِ انسانــ هاست* خلاصه بقول گروس عبدالملکیان ___ عشق پیچکیــ ست که دیوار نمیــ شناسد ___ خواستم از بي كسي بگم گفتم نه!! من دردتر از بی كسی هم دارم! خواستم از غم وغصه هام بگم گفتم بی خيال !غم وغصه رو همه دارن!پس چيزي نيست بهش عادت داريم! خواستم از خواسته هام بگم ،بگم كه خواستم .......نه هيچي بی خيال ....خواسته هامو چه بگم چه نگم ب فرقی نميكنه اگه هزار دفه هم بگم باز م !! خواستم بگم يه چيز دارم كه خيلي وقته اونو شكستن !!خيلي بد !مگه نه؟؟ آدم بايد خيلي مغرور باشه كه چيزي رو شكسته رو به جاي اينكه تكه هاشو جمع كنه خيلي مغروراته اونو زير پاهاش له كنه و بگذره!.......هراسي نيست دل شكستن هم يه هنر شده! خواستم بگم هر چي من بگم هر چي داد بزنم چيزي غير از اينكه صداي منعكس شده خودم رو مي شنوم چيز ديگه اي به گوشم نمي رسه... خواستم بگم اگه من اين دل و ديده رو بسپارم به طوفان بلا باز هم حس دلتنگي دارم ... خواستم بگم فقط يه بهونه واسه موندن دارم و اونم اينكه بمونم تا موندن رو تجربه كنم ..... شاید همین طعم تلخ یادی است؛ که در خلوت یا جمع مرا بی حضور تو می آزارد و زخمی که میــ سوزاند جوانه های شادیــ َ م را؛ گوشه گوشه ی قلبــ َم خیس و نمناکــ َست !! ___ از خاک ِ باغــ چه___ ؛ بــ گمانــ َم بهار آمده است !! اما تو ... کاش می تونستم حرف نزنم کاش می تونستم... لا اقل لا مذهب روز تولدم رو با باد میــ رود، آنــ جا که نه خورشید میــ تابد ُ نه ماه میــ درخشد؛ و ناگهان لابلای شاخه های دیوانه ی بید، میــ نشیند ُ آرام آرام ____ میــ میرد ___ !! شهد شیرین لبخند َت وقتی یاد َ م میــ اُفتد هنوز تنها عشق من ___ تو هستی ___ ممنون که هستی که طعم احساسم طعم طراوتــ گرفت ؟!! اما نمیدانم چرااااااااااااا دلــ َم آشوب است؛ و کودکان ِ رویاهام به آتش میــ کشند روح ُ قلبــ َم را ! چقدر تاریکی امشب بارانیــ ست گر چه ابر چشمانــ َم نمیــ بارد ! همه مهربانند با من اینــ روزها، .. اما چقدر امشب .. ___ ناگهان غمگینــ َم ___ !! اما ـــــــ تنهایی ــــــباقی ماند، واین تنها یادگاری جاودانّـ ست،از هر سال برای سال نو در یک لحظه؛.. در یک موقعیت ِ کاملاً ناشناخته آنــ لحظه که هنوز تصوُر میــ کنم در جو آرامــ ش مثل برگــ ِ بیــ پناهی جاریــ َم و چونان کلافی .. دَرهَم آشفته افکار َ م
تو خوب میــ دانستی
شکوفه ی ____ لبخندهای تو ___
ریشه در اشکـــ های من دارد !
بی دلیل نیست عاشق باران بودی ! ؛
تو دلــ باخته ی شکستن بُغض ِ هر ابری؛
.. شیفته ی ناله های تلخ رعد !
پس چگونه ساده گذر کردی ؟ ..
از قطره های اشک ابر ِ چشمـــ هام ؟
از رعدُ برق بیــ صدای گریه هام؟!

![]()
![]()
![]()
| Design By : Pichak |


